آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دولا دولا آمدم
چفدر سقف این بازی کوتاه است.
توقف نمیکنم
چرا که
سکون برابر است با فساد
بجای اینهمه تردید
انکارم کن
چرا که در پس دروازه ی انکار
باور خسبیده است.
شاید
با این کار به یاد آوری
که از روی کدام پله
عبور کرده ای.
ذهنم مسموم
به تردید های تو
شده اند.
مرغ عشق دیگر نمی خواند.
یا انکار کن تا که اوج گیرم.
یا باور تا فرود آیم
تردید ها
همان کفهای باطل اند
که روی
امواج باور
exist سمفونی
می نوازند.
آدم اینجاست
آدم آرام خوابیده
آدم آدم میکشد
آدم آدم میسازد
آدم آدم میشود
من آدمم
آدم
موندم
که نسل بعدی دنیا
با چه جور افغانهایی مواجه
خواهند شد
آخه
تو این مملکت
فساد داره بیداد میکنه
نسل کنونی افغان
در این فساد دارند رشد
میکنند
میترسم اینجا بهشت مفسدای عالم بشه.
که شده
و
البته منم
یکی از اون نسلی
هستم که داره بزرگ میشه
نمیدونم با مردم دنیا چه خواهم کرد
ولی پیداست که مردم دنیا دارند
با من چه میکنند.
۱- به تمام اضطرابم خندیدی
و من با تمام اضطرابم ماندم
تو درمانده ترازمن بودی
تو مرا نفهمیدی .
۲- نیازم در عشوه نگاهت ناتمام ماند
سبک سرتراز عشق تو بودم
نیاز را می فهمیدم
و تو مرا ندیده می انگاشتی .
۳- امروز به تک تک واژه ها تکیه کردم
تا تو را بسرایم
بخوانم
و بدانم .
۴- ماندم که چرا تو ؟
دیدم که تورا
طلبیده بودم
و تو نیازمن بودی .
۵- پرمی کشم از نیاز
تا غنا را طلب کنم
چگونه میتوانم
بی تو پرواز کنم؟
۶- رویای آبهای آبی را
هنوزهم
مرغ دلم در سر دارد
به آنسوی آبها می اندیشم .
۷- بی تو پرواز خواهم کرد
دوباره بی تو پرواز
خواهم کرد.
این روزها دلم
برای وطن
بسیار گرفته است.
۱- تمام شدی برایم
همچون سیبی سرخ
عطشی کاذب بودی .
ومن اینک بهبود یافته ام.
۲- تبسم تکرار مخواه
چرا که تمام نشدنی هستیم
هم تو ٬هم من
هم را عبور کرده ایم.
۳- و در این عبور به خود رسیده ایم
بسیار ساده
٬عمیق.
و برای بزرگ شدن
همین کافیست.
۴- دیگر نه تو مرا کفایت می کنی
و نه من به تو بسنده خواهم کرد.
اینبار انگور می خواهم.
۵- تبسم تکرار مخواه
فقط خود را لبخند بزن.
دیشب ترا گریه کرده ام
و امروز سبک شده ام.
باز هم کمی بی تو با تو سخن گفتم ؛
در ساکت ترین گوشه تنهاییم دورتر از نزدیک ترین دیروز.
و تو باز هم کمی بی من با من سخن گفتی؛
این بار هم از سردی آن گوشه تنهایی!
از داغی دستان تب دارم در دستت... .
تا وقتی یه سوژه ای ٬همه یه جورایی هواتو دارن !
نه!چی میگم؟!
یه جورایی از شدت فضولی میمیرن !
می خوان مث بعضی سریالهای دنباله دار٬دنبالت کنن تا ببینن آخرش چی میشه؟!
خلاصه اینکه میخوان آخر شو بدونن و خلاص!
تازه
وقتی آخرشو میفهمند مثل تلویزیون صفحه شو می بندن و End.
امروز مرا استقبال آفتاب طلوع کرد
خود در اوج نشسته و من مهمان خانه اش !
و منم سر خوش از گرمای لبخند بی بهانه اش!
یک دیوار
احساسم
پشت این زندان خاطره
منم
برگشتم
از همه ی دوستان
برای تبریک تولد حسنای گلم
تشکر میکنم.
امروز دوباره عشق جلوه خویش را نشانم داد
و احساس حقارت در برابر این بی همتا
مرا شکست و زره های وجودم از هم پاشید!
وای خدای جان!!!
اگر نبودی...!
حسنا متولد شد٫
خواهر کوچولوی سبزه رو میگم٫
حسنا جان خوش آمدی !
قدمش سبز باد سبزه ی عزیز!!
عقلم دلایل دلم را نمی فهمد!
ومن تنها تر از همیشه٬
در گیر تر از ابهام های هر روزم
فرق گریه های پروانه را نمی فهمم.
عقلم دلایل دلم رانمی فهمد!
ومن خسته تر از همشه٬
خسته ام!!
به بهانه ی بودنم
دلم جایی دیگر جامانده است.
دوستان
دوستان
ودلم در پی بهانه ای
برای گفتگوست.
نه
دیگر
رسما عاشق شده ام.
مردم هدایتم کنید.
می خواهم
بمانم
ببینم
وبدانم.
دل به روئیاهای
خیس
آبهای جاری
بسپارم.
وهر جا که نامی
از عشق است را
بر چینم.
می خواهم عاشق عشق شوم
وعشق را بیچاره کنم.
تکه ای از پازل
ایمانم
نبود.
و آن تکه ی
افتاده
تو بودی.
قبله ام کمی مایل به توست
ودستان احساسم در تمنایت٬
پس چرا بی پاسخ مانده ای مرا؟!
می دانی چه چیز
ترا با او
متمایز میکند؟
بعد از همیشه
اشکهایم را
روی شانه های تو
ولبخندهایم را
در نگاه او
می ریزم.
گر خواستی مرا همدلی کنی
مگذار بیازاردم لکنت نگاه
با سخاوت سکوتت
نزد من درا
قبل از اینکه
بشم
یه عادت زشت .
مث
یه اتفاق قشنگ
فراموشم کن.
وای عیسی
یهود ترا زنا زاده می داند.
وعیسویان
به تو مقام اله داده اند.
اما خدایت ترا
پسر بانوی باکره
و رسول خویش
می داند.
کاش خنده هایمان پر نشاط و شور بود
کاش نگاهمان عاری از غرور بود!
اندکی درنگ؛فرصتی دگر نمانده است
کاش لحظه هایمان کمی صبور بود!
مدید مدتی است با کسی سخن نگفته ام
کاش لا اقل پرنده ای سنگ صبور بود!
وقتی از کنار من می کنی گذر عاشقانه تر برو
کاش در دلم فقط حسرت لحظه ی عبور بود...!
کاش می شد هم پیمان تنهایی شدن
کاش می شد ٬ بیگانه با دنیا شدن
کاش می شد دیده بگشاییم و ببینیم
تابه کی دیده بر هم٬واقعیات را منکر شدن ؟
کاش می شد کوچه باغ مهر را سامان دهیم
تا به کی اینگونه بی سرو سامان شدن؟
کاش در شبنم اشک٬عشق را پیدا کنیم
تابه کی اسیر درگه نومیدی شدن؟
کاش میشد پرتویی از نور شویم بتابیم
تا به کی غرق در خاموشی شدن؟
کاش می شد عاشق تر از مجنون شویم
تا به کی از هجر لیلی در بیابان گم شدن؟
کاش می شد سرزمین لاله را عازم شویم
تا به کی زیر آسمان کوتاه گرفتار شدن؟
آن وقتها که مهاجر بودیم
آنوقتها که بچه تر بودم
آنوقتها که سیزده ـ هفتاد خورشیدی بود.
وقتی که نوه های مادر بزرگ
از افغانستان می آمدند.
وقتی که آنها با بی بی
از وطن میگفتند
وآرزوی آبادانی می کردند.
آنوقتها که پیرزن مهاجر همسایه مان
هر وقت
همیشه
با خود می گفت:(خدا آبادش نکند)
هر وقت وهمیشه
از خود می پرسیدم
پسران عمه از کدام وطن سخن می گویند؟
وبرای چه آرزوی آبادانی می کنند؟
حالا
اینجا
وامروز
این منم که برای وطنم امید آبادانی دارم.
وپسران دایی مهاجرم از وطن
و ویرانی اش هیچ نمیدانند.
علامه مشخصه حیات را
علم و قدرت میداند.
وجمشید در هوش سیاه
میداند ومیتواند.
چرا که او هم
مشخصه بودن را
در دانایی وتوانایی می داند
دیروز
دانستم
که فقط علی (ع)میتوانست
فاطمه(س)را دفن کند.
همانطور که فقط او بود
که توانست رسول الله را
به خاک بسپارد.
آنچه درتوست می نماید خدا تو را بسیار دوست می دارد
روحت ارجمند٬وجودت گوهری گرانبها ست
شاید خود نیز ندانی!
با این همه خوبیهای لطیف وقیمتی...
شاید پی هم تکرار را با تن صدای تو بود که آموختم و دانستم که
استقامت رمز زیبای سازندگی است.
وقتی که ازش
نالیدم و
گفتم:
نه رسم دلبری این نیست.
جوابش به من
انحراف از مسیر بودو
اسکلت ساختمانی در اینده
ومن توی اون
شبکه های مستطیلی
راضی شده بودم و
آروم
آروم آروم
قلبم که ثبات
عهدم که عبور
وزبانم همه اقراء
احمد
نانوشته خواند
چه نویسم؟
از که نویسم؟
رخداد آینه ها
بسی بزرگ است
زانوانم
باید که شکیبا گردند.
کوزه گری صرف یک بهانه است
کوزه گر
فکر دیگر
با ربایش گردها
در سر پرورده است
چراکه او
از میان گل
دل
به رصد برده است.
من که تاب ندارم لحظه ای سکوت چشمان تو را
بعد از این چگونه بر دوش کشم غم دوری تو را
وای خدا
اگر منتقم بییاید
آره یه چیزی از جنس قانون
دوباره فاصله شخصیتها
ودرک این که
باید قوائد بازی رو بلد بود
باید احترام گذاشت
باید زانو زد
آخه تو در مرتبه پایینتری
سعی کن نفهمی
و اگه فهمیدی
تظاهر کن
که نفهمیدی
خیلی راحت
ومدرن
چند روزی بود تو این فکر بودم که واسه معلمام یه هدیه بگیرم٬ حد اقل واسه
اونایی که هنوز می بینمشون.
هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم
آخه چی می تونه جبران زحمات اونا رو بکنه؟
کسایی که معلم انسانیت و مهربانی بودند٬
کسایی که دور اندیشی رو به ما یاد دادند٬
کساییکه یاد دادند
چطور جایگاهمون رو بشناسیم٬
کسایی که هر چی داریم از اوناست!؟
فقط
این به ذهنم رسید که اینجا٬
به معلمم بگم ٬ دوست دارم!
فراموشت نکردم و نخواهم کرد!
چون هرچی دارم از شما دارم!
و افتخارم اینه که شاگرد شما بودم !
معلم عزیزم استاد خوبم روزت مبارک!
( امیدوارم درساموخوب یاد گرفته باشم٬آخه همیشه میگفتی این بهترین هدیه است)
واو .
زیبا بود
همه شد رخنه در دین وایمانم
همه شد بت
همه شد جمال دنیایی
خدایا زیبا بود
این روزا اینجا حال و هوای دیگه ای داره
یکی قبرشو میکنه بعد نصفه کاره ولش میکنه !
یکی اومده!
یکی می خواد بره !
یکی می خوادبمونه!
یکی اصلا رفته!
یکی هست
ولی نیست!
یکی تو ارتقاء!
یکی تو ارتفاع!
منم که ... .
سکینه دکمه ی لباسش را بر تنش میدوزد
سودا نفرین میکند
کلسون شماره میگیرد
سجاد فریاد میزند
زهرا نگین می خواهد
ومن بی قرارم
چه شد؟
وچگونه
هچو منی بر من سلطه پیدا کرد؟
امشب به گمانم بادستهای
کسی دیگر
(دیگرتر از خودم)
مشتاق وبی قرار
خود را گدایی کردم.
وشرمنده از...
از نگاهم
خود را
در جیب شلوارم
پنهان کردم.
خدا دوستت دارم
سلام علیکم
من دو روزه که اومدم ولی نوشتنم
نیومده هنوز!

استاد اخلاق می گوید:
همه اعمال در این عالم منشاءاثر هستند.
اگر پرنده ای از شاخه ای می پرد
برگی آن سوی عالم به زمین می افتد.
و خود من با من درستیز است.
که جامعه ی امروز افغانستان
انعکاس کدام عمل در آن سوی عالم است؟
حالا صدای قلبم را میشنوم
وفکر میکنم:
مادرم مرا عاشق کرد
عاشق زندگی٬
فکر
وسازندگی
...به آینده می اندیشم.
صبح که آمدم پایین
با قیمانده ی حفیظی روی میز اتو بود.
حجم بزرگی از کاغذ پاره ها
با خود گفتم:
وای فضای آشپز خانه مان را
عقل
و کنکاشهای ذهنی گرفته است.
اما
زهرا که آمد می گفت:
آشپز خانه پر است و خسته و خواب آلود
پر از واژه هایی از جنس نصیحت.
(غرورت را بشکن)
ازدواج کن.
چرا که خیلی زود دیر می شود.
خسته ازگستره ی مشکلات
و خواب آلود از یک
تلاش نا موفق دیگر.
فضیلت هنوز نیومده
ولی ما وزگشتم
چیزایی دیدوم
اوه٬ خدا نصیب گورگ بیابو نکنه
روی واقعییتهاسرمایه گذاری کنیم
تا بتوانیم
حقایق را شکار نماییم.
آه وطن
ز نا آبادیت سوختم.
خاک
وخاک
ودوباره خاک
قصر بادکنکی پنچر شد
ودیگر
کودکان
نمی خندند.
کنارپنجره ای
که با آن قدکشیدم
من امروز ایستادم.
چه زود گذشته بودند
روزهای کودکیم
جوانیم
وخاطراتم
وطنم آباد نیست
ای خدا
خانه ام ویران است.
آقا داریم میریم
فضیلت رفت تهران
منم دارم میرم افغانستان 
پیشاپیش سال نو رو تبریک می گیم
سال ناوتان مبارک
دنوی کال مو مبارک
شی
امروز نظاره کرد دل شیدا ٬روزگار حق نا شناس را
ذهن شد لحظه ای تهی ز حشو٬هویدا نمود زخم آواز را
شیدای صبور من می کشد همیشه انتظار را
مات مانده ام خدای من ٬فرار کنم یا بخندانم اضطراب را؟!
واه ...
وطن راییستم
جنده بالا
میله گل سرخ
وشور و شوق وطندارا
واه واه
بهار ر د وطن تجلیل خواهم کرد
خدا توان شکر ای نعمت ر ب مه بی دی.
شکر شکر خدایا
این روزها احساس میکنم
کافرتر از هر زمانی ام.
کاش این احساس
بخشی از هویت زنانه ام بود.
تا از آن بی اضطراب میگذشتم
چیزی شبیه٬
به افسردگی های هر ماه
خدا خدا خدا....
همه ی افکارتو یهو نریز رومیز
اجازه بده ذهنت کار خودشو بکنه
بزار سوالها پخته بشن
بعد بپرس.
آخه داداشی بعد بپرس...
برا یک بار هم که شده
باید سوار کشتی بشم.
آخه میگند:اونجا خدا رو مث مخلصین صدا میزنیم
فاذا رکبوا فی الفلک دعواالله مخلصین له الدین(عنکبوت ۶۵)
ـ الو
ـ سلام حال شما چطوره؟
ـ خوبید؟
ـ
ـ
ـ نه اشتباه گرفتید.
ـ خداحافظ ـ
ـ مزاحم بود؟
ـ آره...
نمی خواهم
روزی را
که بخواهم
داغانت کنم
اگر چه قلبم
روزگاریست
که داغ مهر ترا دارد.
واقعیتهامان حقیقی نیستند .
وحقایق هنوز واقع نشده اند.
پس واقعیتهامان واقع نشده اند .
این قضیه کاذب است.
ـ آخر نمیشود واقعیات را انکار نمود.
پس این دنیای باطل را چگونه اثبات خواهی کرد؟
باطلها که واقع شده اند!
سکوت مولا را مگر از یاد برده ای؟
سقیفه باطلی بود که واقع شد.
آه خدایا باور این دنیا آنچنان که هست آزارم میدهد
وآنچنان که باید واقع نشده است
خدایا برای باور یاریم کن...یاریم کن
اینم از شب عید ما
یه خاطر آزرده یه دل داغون
از صبح به یه پست عالی فکر میکردم
آخرش شد زمینیه زمینی
نه از رسول چیزی بلدم
نه از عشق چیزی میدونم
نه گذشت رو میفهمم
مسعود پیامک داده (عیدت مبارک)
ومن با فاطمه حرفم شده
اینم به خاطر مولا
فاطمه منو ببخش همین
منو ببخش...
آقا نمیخوام چرا نمیشه وصل شد؟
چرا سهم ما از مدرنیته فقط اضطرابها ودلتنگی هاشه؟
میگند درست حرف بزن
باشه قبول اگه درست حرف بزنم ولم میکنید؟
میزارید تودرد خودم بمیرم؟
خسته شدم از این همه تنظیمات از این همه حرف
از این همه حرف حرف حرف....
آلودگی صوتی در زمین زیاد شده است
ملکوتیان پنجره هاشان را دوجداره کرده اند
حال دانستم که چرا
دعاهایم جوابی ندارند.
در این راه دراز
و در این وادی دلتنگی
آشفتگیهایت ،که را بهانه گرفته اند
و رویاهایت ،چه می جویند؟
پس بیا گذر کنیم با هم
بی تابی هایمان را
شاید این راه کوتاه شود!
یه اشتباه ساده است
گناهی که تو دیدی
آخه چرا دنیا مون
سراسر استفاده است؟
اگرواقعیتی به نام حقیقت وجود دارد
پس بگذار تا انرا بگویم،که می دانم
چرا که حقایق همه با هم مرتبطند
شاید آنچه تو میدانی
بخشی از آن حقیقت عظمی باشد.
یابمان با من
یابرو
تابکی بتوانم
زخم
ترس از روز جدایی را
باکتمان حقایق
شستشوکنم.
شاءن عشق
را من
توان پنهان سازی
ندارم.
آخرمهربانم
چندیست که دوستت میدارم.
از جنس بلور است پدرم
مادرم مادر آفتاب!
و شگفتا از دل
که چون عشق در او خانه کند ٬
رسوای عالم می شوداز بیقراری
عاجز می شود از حفظ او با آن همه هیبت ٬
خاموشی!!!
شگفتا!!!
همه ی مغزم شده فرمول ٬معادله
خشک تروخشن تر از
دیروز
به دنیا می نگرم.
پس دینداریم
در کدام نقطه
متظاهرگشته؟
کجاست آن رسول خندان
آن بیت رحمت
آن معاهده؟
اقیانوسی در سر٬نظری گذرا
حصارهایی ثابت٬دنیایی تباه
به اضافه ی نبودن
وقت کوتاه است.
از چه نشسته ای چنین بیحرکت؟
عصر دیروز فردا بود
که لیلی می آمد.
و لیلی مهربان بود.
سجاد کودکانه انتظار می آموخت.
و من دلتنگ آنچه بودم
که واقع می شد.
رسم دل شکستن نیا موخته بودم.
چرا که می دانستم
لیلی نمی آید.
نه به رسم دلجویی
که بیقرارت بودم
دل سپردم به همه رویا
به تجرد
بعد کثرت
به تولد
بعد وحشت
بی قرارت بودم
لیلی.
بی ثباتم
رسم دلجویی نه اینست
ساز وکارم همه بشکسته وداغان
مهربانم
مهربانم
مهربان...
وتبسم هلهله ی رمزیست خاموش.
آیا لبخند تو هم ثبت تصویری تصادفیست؟
رنسانس آغاز همه ی تمدنی است که غرب آنرا بدست آورده است.آنجاکه عقل محور می شود و همه ی امور با تایید عقل انجام می پذیرد. و نسبیت گرایی سلطه ای تقریبا مطلق بر امور میابد همه چیز را نسبی می کنند؛اخلاق ٬روابط و علم .اما بر دین و آموزه های دینی قطعییت حاکم است واین مشکلی است که باید آنرا حل کرد.
دین ٬اطاعت٬راه و یا همان مجموعه قوانین و مقرراتی که برای اداره ی زندگی انسان در دنیا برای نیل به آخرت سعیدازماوراء توسط مدعی نبوت تبلیغ می شود.پس چه باید کرد؟ از میان چه چیزی را باید نفی نمودتا به هدف نایل شد؟شایداگر بشود مسیر ارتباط مدعی را با عالم بالا مسدود کرد بتوان کاری کرد.
بسیار عالی؛آنکه ادعای نبوت کرده نابغه ای بیش نیست٬او فردی دل سوزاست که نمی تواندنابسامانیهای اجتماع خودراببیندو برای حل آن می اندیشدو می اندیشدپس به احساسی عمیق می رسد و به وجد می آید و در این وجد و احساس است که به قوانین عالی خود دست می یابد تا جامعه اش را از نا بسامانی به سامان آورد.
حال خدایی نیست ٬وحیی نشده و پیامبری هم نیامده است.و همه ی افراد انسان قادرندتا به آن احساس برسند(احساس ارتباط با ماوراء)و این کافیست .دین را هم میتوان فردی کرد.نیازی به پایبندی به شریعت و بکن هاو نکن هایش نیست فقط کافی است به آن احساس ارتباط برسی.
و بعد از ارائه ی این نظریه به مردم دنیا نوبت به صنعتی کردن خدا می رسد.بایدخدا تولید کردو آن خدا را باید احساس نمود.برا ی تجربه خدای خود ساخته بایدافیون ساخت .
بعد از کنار هم چیدن پازلها به این نتیجه میرسم که چقدر برنامه ی شوک (پخش ازشبکه سه سیما)ناقص بوده است.تنهابه مردن آدمهاازلحاظ جسمی توجه شده بود.
گروههای شیطان پرست٬مواد مخدر و موسیقی (همان عرفانهای کاذب.)
توی شک و شبهه های فیمینیستی٬تو شعار دادنهای بی مورد وخالی
وقتی داری تلاش می کنی تا به حقت برسی . و وقتی آخر بازی به یه
مترسک می رسی یا به یه مانکن٬وقتی که خودت... .
وقتی که چشم باز می کنی و می بینی که تو هم یه مترسک شدی
مثل بقیه.
وای جنون مسخ شده گی به سراغت میاد و دعا می کنی که کاش
بیشتر از سه روز زنده نمونی.
کنج ترین نقطه حضور؟ یاپشت تاریکترین برگ؟
نکنه توی سایه ترین مکانی؟
ببینم با نسیم میونت چه جوریه؟
خدا رو ته کدوم یکی از باختهات بردی؟
چقدر به حس همبستگی ایمان داری؟
تاکدوم پنجره واسه خاطر
شقایق
زندگی کردی؟
دیگر صدایی آشنا به گوش دل نمی رسد
حرفهایمان چرا که صادقانه نیست؛
روزهای بیشمار غم چرا به سر نمی رسد
بی گمان دعایمان خالصانه نیست
صدای پای مهر چرا به گوش نمی رسد
گاه گذر کرده است یا که او روانه نیست
وای دوباره غوغایی در سر است.
نگاهم را به نگاهت ندوختم هیچگاه٬سخنی با تو نگفتم حتی ٬که مبادا
بر صفحه ی رخسارم یا لرزش صدایم بر ملا گردد
راز مقدسی که در سینه ام نهفته دارم.
آنقدر از عشق می گویم و از عشق برایت می نویسم به امید روزی
که به گوش کبوتر سپید دلت برسد و پیام احساسم را
برایت به ارمغان آورد٬ ولی افسوس
که تو عاشق نیستی که به
عمق درد عاشقی
پی ببری!!!
| Design By : Pichak |
